دوشنبه 5 آذر1386
هر وقت بخواهي مي تواني با خدا حرف بزني
خدا مثل آدم هاي مهم نيست كه اگر بخواهي با او حرف بزني ، لازم باشد وقت قبلي بگيري ، هر وقت بخواهي مي تواني با خدا حرف بزني ، او خودش خواسته صدايش كنيم تا جوابمان را بدهد ، او خودش گفته ، از رگ گردن به ما نزديك تر است ، اگر چه براي صحبت كردن با خدا آدابي وجود دارد كه درباره آنها باهم حرف خواهيم زد ، درباره ي زمانهايي كه براي دعا مناسب ترند ، درباره ي مكانهايي كه براي حرف زدن بهترند ، درباره ي كلماتي كه اثربخش ترند . اما براي شروع و ارتباط با او به دنبال هيچ آدابي نباش! اصلاً لازم نيست دست و پايت را گم كني يا بترسي ،
خدا با ما خيلي رفيق و نزديك است ،
خدا ما را خيلي دوست دارد ،
اگر قلب هايمان هنوز پاك باشد ،
وقتي با او حرف مي زني كنار تو و با توست ، او خودش اجازه داده است مستقيم با خودش حرف بزنيم ، وقتي توي دلت دعا مي كني و از خدا چيزي مي خواهي ، گمان نكن خدا نمي تواند دعايت را مستجاب كند ! خدا اگر بخواهد مي تواند هر كاري بكند ، حتي اگر خيلي سخت باشد ، همه ي كارها فقط دست خداست ، اگر از ته دل از خدا بخواهي مشكلت را حل كند ، حتماً كمكت مي كند ،
امتحان كن !
شنبه 28 مهر1386
خدا چه رنگیه ؟
خدا چه رنگیه ؟ به رنگ دل آدما ( راستی دلت چه رنگیه ؟ (
خدا چه شکلیه؟ شکل همه خوبیها) راستی چقدر خوبی تو وجودت جمع کردی مرد خدا (
وقتی تنها میشین چه صحبت هایی با خدا می کنید ؟ ناگفته هایی که با دیگران نمی توان گفت ( راستی اصلا رازی تو زندگیت هست ؟ (
خدا را تا چه اندازه میشناسید ؟ آن را خبری شد خبری باز نیامد ( از خوبیهایی که راز دل شدند چه خبر ؟(5 -شما خدا را چه طوری می بینید ؟ به قدر بیناییم ( چشمها را باید شست آیا تونستیم خوب چشمامون رو بشوییم ؟ (
تا حالا از خدا عصبانی شدین ؟ من که باشم که بر آن خاطر عاطر فکنم لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم ( فکر می کنی نگات کنه حتی از روی دلخوری ؟ (7- در عصبانیتتون از خدا چی بهش گفتین ؟ انّا لله و انّا الیه راجعون ( راستی چرا باید عصبانی بشیم ؟(
تا حالا خدا رو گم کردین ؟ لحظه ای بی تو نشاید ( مگه میشه ؟(
وقتی خدا جوابتونو میده چه حسی دارین ؟ کار از احساس می گذره ( بی دل شدی تا حالا ؟ (
چه قدر از خدا می ترسین ؟ خدا که ترس نداره از خودم می ترسم ) فکر می کنی از پس ماموریت بر بیای ؟ (
__________________
که در توان کم من نباشد این همه عشق
شنبه 7 مهر1386
فرشته بيكار
یکشنبه 1 مهر1386
اعتماد به خدا
اگه خدا تا لب پرتگاه بردت بدون يا از پشت گرفتتت .. يا همون لحظه پرواز رو يادت مي ده![]()
چهارشنبه 28 شهریور1386
آروم باش
وقتی شادی ، آروم بخند تا غم بیدار نشه .
وقتی غمگینی ، آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه !
چهارشنبه 28 شهریور1386
انسان
یا محبوب
ایستادن ، به دورها نگاه کردن..دویدن ، دیوانه وار دویدن..باز گشتن ، به خود باز گشتن ، در خود غوطه ور شدن ، از خود گریختن..رسیدن ، به شادکامی رسیدن..خندیدن ، از ته دل خندیدن..گریستن از فرط خنده ، بارانی شدن از فرط گریه..نفرت از فرط عشق ، عاشقی از فرط نفرت..سکوت کردن ،روزها و روزها سکوت کردن، ثانیه های بی پایان فریاد کشیدن..ساعتها زیر باران بهار دویدن..روزها زیر آفتاب کویر نشستن..ماهها زیر امواج دریا نفس کشیدن..ناگهان نفسی عمیق کشیدن میان شعله های آتش..دیدن اقتدار امواج در شبهای طوفانی دریا..ترانه خواندن میان آهن و هیاهو..زندگی را افتان و خیزان بر شانه کشیدن..شانه های زخمی را با افتخار راست کردن..شادمانی نیامده را هوار کشیدن..بغض سالیان را فرو خوردن..در اوج خوشبختی ققنوس شدن..جان خود را به آتش کشیدن..در اوج نگون بختی به پرواز در آمدن..آسمان را در آغوش گرفتن..دریا را گریستن ،
اینهاست تصاویری مبهم از جوانی ام...آری جوانی ام اسیر دست زمانه شده... شاید روزی نه چندان دور در نطفه نیز خاموش شود ، آن روز دیگر راه بازگشت و جبرانی ندارم.. هیچ وقت با زمان معامله نکردم ! اسیرش شدم ، دورانی که گذرش را حس نمی کردم... حال می جنگم با سلاحی بنام جوانی...و حتی شاید روزی کنار بکشم با کوله باری از گناه بر دوشم..با چهره ایی فرتوت..کمری خمیده..دلی خسته..آری آن روز دیگر راه بازگشت و جبرانی ندارم..اما حال در آستانهء جوانی می خواهم کوله بارم را از گناه سبک کنم..چشم دل باز کنم..احساس کنم..ببینم آن چه را که تا کنون ندیده ام..راه سختیست می دانم...زدودن آثار بیست و چند سال گناه ! و چه سخت تر آنکه پنجاه سال شود..پنجاه سال گناه !...شرم آور است برای انسانی که می تواند رو به کمال حرکت کند اما هرروز و هر ساعت با سرعت تمام بسوی خواستگاه نفسانیش می شتابد...از خدا می خوام که برام بخواد که قدرت و لیاقتش رو داشته باشم .
چهارشنبه 28 شهریور1386
شیطان
اعوذبالله من همزات الشياطين
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.![]()
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.![]()
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن ، اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود ...![]()
دوشنبه 26 شهریور1386
سهم پرنده
دلم مي خواد گريه كنم
وقتي پر پرنده ها رو مي شكنن
وقتي با كندن گلا
پروانه رو خط مي زنن
پرنده هاي آهني تو آسمون
اما قناري تو قفس زندونيه
پاك نمي شه خاطره ي تبر تو ذهن جنگلا
بازم تن سبز درختا خونيه
بيا و دستاتو بذار تو دستاي عاشق من
تا نذاريم مزرعه مون فنا بشه
من نمي خوام كه خونه هاي آهني
تو دلاي شيشه ايمون بنا بشه
پرنده هم سهمي داره
تو آسمون مزرعه
ما مي تونيم بهش نديم
اما خداش نمي گذره
معني نداره آدما
رو حرمتا پا بذارن
بايد ميون حرفاشون
حرمتا رو نگه دارن
دوشنبه 26 شهریور1386
دوست
آقا گمانم من شما را دوست...
حسی غریب و آشنا را دوست...
نه نه! چه می گویم فقط این که
آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
منظور من این که شما با من...
من با شما این قصه ها را دوست...
ای وای! حرفم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست...
حس عجیب پیشتان بودن
نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...
از دور می آید صدای پا
حتا همین پا و صدا را دوست...
این بار دیگر حرف خواهم زد
آقا گمانم من شما را دوست...
